مهرویان جهان
رحم ندارد دلشان
و امروز بی تو زلف پریشان مال تو وهر چه خوبی است مال تو وهر چه دریغ است مال من و هرآنچه بی نهایت است مال من بی نهایت دریغ و افسوس دیگر بی نهایت را برایت معنا نخواهم کرد ... از دیار باران چون باران پر رحمت ! از دیار شادی و نشاط پر از زندگی و خالی از ممات اینروزها مرا شرمنده می کند ، بد جور مهربانی می کند ! از دیار بهار است بهار را با لاله هایش تجربه کرده ! چیدن لاله را دوست ندارد ولی با لاله چینان هم خصمی ندارد ! احساس می کنم از درد تهی نیست ! از دیار یاران یاران دیرین با محبت صبور ! هنوز مهربانی را می شناسد و هنوز می تواند مهربانی کند _ چرا که لباس لطیف مهربانی را بر تن اش دوخته اند ! هیچوقت از درد نمی گوید حتی از درد نامهربانی ! و چه خوب می فهمد هر حرفی را با چه کسی بزند ؟ با من از درد بگوید که مهربانی را فراموش کند ؟ من درد ناک تر از دردم ! بگذار به درد خود باشم بگذار هر چه هستم باشم ! « هرچه هستی باش اما باش » برای اولین بار سلامی که بوی خداحافظی می دهد تمام بی نهایت من در رنگ چشمان تو خلاصه می شود ای زیباترین رنگ دنیا در دو چشمت ! چگونه می توان با تو نِگریست و چگونه می توان بی تو نَگریست ! ای بی نهایت دریغ و افسوس ! ای بی نهایت آه ! ای بی نهایت بزرگی ! بزرگی در کنار تو کوچک می نماید و نهایت در کنار تو در ابتدای راه است ! و من در ابتدای راه چه خسته ام و چه پرآهم ! ای بی نهایت مهربانی و صبوری ! صبوری در کنار تو کاسة صبرش لبریز می شود ای پر پیچ و خم ترین گذر دنیا ! دنیا را چه بنامم وقتی تو نباشی ؟ و تو را چه بنامم وقتی من نباشم ! ای از یود و نبود بهتر و ای از باید و نباید بزرگتر ! بزرگی در کنار تو کوچک می شود بهترین واژه های دنیا در کنار تو معنا می یابند . ای بی نهایت معنا ای بی نهایت امید ای بی نهایت قلم « از تو نوشتن را واژه هایی تازه باید ! » و من در انتهای تو چه خالیم ، چه مردودم و چه تهی ام ! من با تو خواهم بود ، با تو خواهم زیست ، با تو خواهم مرد ! با تو خواهم نوشت و با تو برخواهم گشت و با تو معنا خواهم شد و با تو پیدا خواهم شد و با تو هرچه شوم « مست » خواهم شد و « هست » خواهم شد ! و آنگاه که زمان بایستد عشق قطعا مرده است و این عقربه های ساعت را بنگر که چه عاشقانه به دنبال هم می دوند و روزی دو بار به هم می رسند و من را ببین که ساعتها و روزها در حال دویدنم ! و فقط روزی چندین بار یاد شعر کودکانه « دویدم و دویدم » می افتم و سر ازکوهی درمی آورم که آنقدر صعود به آن سخت به نظر می رسد که پشیمانم می کند ! ایکاش آدمها هم جای اینکه دور خود بچرخند و فخر بفروشند ! دور هم می چرخیدند و عشق می ورزیدند ! ای روح بزرگ انسانیت در برابرت ناتوان ! ای اقیانوس پراز موجهای خروشان عشق و محبت شیطان بعد از دیدن تو به اشتباه خود در سجده نکردن انسان پی برد ! ای پایان زیبای زیباترین غزلهای دنیا ایکه خداوند پس از آفرینش تو به خود از 20 نمرۀ 100 داد و بر کتیبِِۀ آفرینش تو نوشت : « سنگ تمام آفرینش زیبایی » ! او به ماه تشبیه کرد من چه کنم ؟ توازماه رویایی تری ! از نسیم ملایم تری ! از بهار سرسبزتری ! از طلوع با شکوه تری ! واژۀ زیبایی را با حضور تو تعریف کرده اند
پژمرده شدن دربرابر کسی که پراز خالی است ! خالی و صاف و بی ریا ! اینروزها هرکس صحبت از راستی می کند تنها می مانند . مستها هم اینروزها راستی را از یاد برده اند ! دیگر مستی و راستی را کم پیدا می توان کرد . چه خالی شده ام من و چه بد جور با خود خلوت می کنم ایکاش نمی دیدم ! این دیدن و خواستن از جان من چه می خواهد ؟ حرف زدن با انسانهایی که خودشان هم نمی دانند به چه فکرمی کنند ! بازمن دارم سخت می گیرم – دارم سخت نفس می کشم این مهمترین واژه دنیا - نفس کشیدن – را چه سخت معنا می کنم یک جانی اینروزها در کما به سر می برد ! ولی آیا با مردن او دیگر سخت نخواهد بود ؟ شک ندارم که اگراو بمیرد سخت تر خواهد شد ! ایکاش میشد بجای کشتن تازه اش کرد ! اصلا ایکاش این واژه کشتن را حذف کنند - بی معنا کنند – به کار بردن این واژه را جرم بدانند !! من محکومم به نفس یا قفس یا درقفس به نفس ! ایکاش تنها نفس بود و قفس نبود ! ایکاش تنها دوست داشتن بود ایکاش تنها مهربانی بود ایکاش تو بودی و نفس بود 26 فروردین 84 تو شاید مرا وادار به نوشتن می کنی ! وادار به خرد شدن می کنی ! من آن نیستم که مرا نشناسی ، من با توام و هرچه هست تویی ! حق بود که می توانستی انسان را با یارش بیافرینی و تنها آفریدی !؟ تا امروز آنانکه به دنبال یارخویش می گردند را تکفیر کنند ، راهشان را ببندند و سایتشان را فیلتر کنند ! از دیار آنان که همه چیز را زیبا می بینند و با زشتیها سر جنگ دارم درود بر تمامی آنان که عشق را سرخط زندگی خویش می دانند و نقطه سر خط ! همواره از عشق می نویسند !
ادامه مطلب


