مهرویان جهان
رحم ندارد دلشان
بگذار از درد بگویم ؛ این واژه آشنای ناشناخته ! بگذار اززهر بگویم ؛ این زهر گوارای کشنده ! بگذار از دوست بگویم و از دوستی ؛ این مکتب پیچیده و در هم گسسته ! بگذار از تنهایی بگویم ؛ این آشیانه عشق پر خاک در هم شکسته ! بگذار از مستی بگویم از صمیمیت از صفا ؛ این واژه های غبار آلوده به تاریخ پیوسته ! بگذار از محبت بگویم ؛ این مست کننده ترین بوسه دنیا ! و از دلتنگی بگویم ؛ این تلخ ترین هسته دنیا ! کاش خدا در قلبهایمان گل سرخ می کاشت کاش در جمجمه هایمان قلب می ذاشت ! آهای بشنوید ! این زوزه های بره های گرسنه درچنگال گرگان را بشنوید ! این دستهای بلند به آسمان را پاسخ دهید ! این مرگ بارترین واژه های غمگین روزگار را رها کنید ! آنچه از احساس توست محترم است و دوست داشتنی می تواند باشد بگذار تمام وجودم از آن تو باشد بگذار تمام احساسم را به تو تقدیم کنم بگذارهرآنچه به نام دوست داشتن می شناسم را در تو متبلور کنم بگذار با تو باشم با تو بنویسم با تو بخوانم با تو بخندم با تو گریه را به سُخره بگیرم بگذار با تو از زندگی حرف بزنم بگذار با تو بگذرم تنها گذشتن سخت است و نفس گیر ! بگذار با تو نفس بگیرم با تو زنده شوم بگذار با تو بطپم ! بگذار در قلبت جایی بگیرم اینها همه در دست توست ! و اگر تو نخواهی بگذار هرگز کسی نداند بدون تو چه بر من گذشت بگذار با تو خاطره نشوم ؛ حقیقت بمانم ! حقیقتی ماندنی ! و ماندنی دوست داشتنی ! پایان یک حقیقت ، آغاز یک خاطره ! این قصه همیشگی پر از تکرار خسته کننده ؛ کسل کننده ! داستان قلبهایی که به کمترین فاصله می رسند تا گره بخورند و محکم تر شوند ولی ریسمانها شان با خیال بافته شده است ! پاره شدن ، جدا شدن _ هم مرا محکم تر می کند ؛ خالی تر هم می کند پربارتر هم می کند پرامیدترهم می کند آبدیده تر هم می کند باید دستی به رویش کشید باید جلایش داد باید زیبایش کرد و هزاران باید دیگر کاش این واژه « باید » را نمی شناختم و با آنچه « بود » سر می کردم ! کاش می شد با آنچه « هست » سر کرد ! کاش این واژه « کاش » را هم نمی شناختم ! کاش – آرزو- را و – بزرگ - را نمی شناختم کاش می شد کوچک زندگی کرد کاش می شد نبود کاش می شد رفت ! کاش می شد رفت ! کاش درخت بودیم و با هر بهار شکوفه می زدیم اما ما با هر بهار شکوفه هامان می ریزد ! _ آن وقت می گویند اشرف مخلوقاتیم _ سر کاری از این بالاتر ؟! انسانها اینروزها تاوان انسان بودنشان را می دهند ! انسانها گاهی نگاه می کنند و رد می شوند و می سوزند ! گاهی نگاه می کنند و می ایستند و می سوزانند ! همواره در حال سوختنند ! شاید در جهنم اند که همگی آرزوی بهشت را دارند ! من همیشه وقتی می نویسم خیلی ساده می نویسم مثل همین نوشته هایی که اینجا می ذارم ولی عصری نشسته بودم گفتم یه چیز مثلا منظم واسه یار خیالی بگم ، اینجوری شد : ایکه همه وجود من فدای چشم لعلت بیا این میخ و بگیر، محکم بزن به نعلت نمی دونم اگه این مثلا شعر و کسی به یارش تقدیم کنه چه اتفاقی می افته ؟ و از اونجایی که بعضی وقت ها خیلی خودم و تحویل می گیرم این مثلا شعر و وارد شبکه sms کشور هم کردم ، نمی دونم شاید همین روزا توسط کسی که شما رو دوست داره واستون sms بشه !!!!! صبرکنین ، تازه مونده ! بعد کلی زور زدن و این مثلا شعر گفتن وsms کردن !!! یکی در جواب sms ام گفت : « عقل کل دنیا ! اون لب لعله _ نه چشم لعل » این شد که بدلیل ضایع شدن زیاد تصمیم گرفتم با شما درد دل کنم و دیگه مثلا شعر منظم نگم !!! همین ! آخر این نوشته یاد شعر عمو منصور تو باغ مظفر افتادم که واسه خانوم دکتره شعر گفته بود که : « ایکه خنجر می زنی بر قلب خسته بیا زن مو بشو با چشم بسته ! » کم کم داره بد جوری از وبلاگ نویسی خوشم می آد درد سر میشه یا نمی شه خودمم نمی دونم ! شما نظر بدین . چاره ای نیست باید بنویسم برای شاید آخرین بار گویی کسی فرمان می دهد که باید بنویسم آنقدر ننوشتی تا نویسنده خوبی شدی و نوشتی هرآنچه خواستی و من تسلیم این نوشتن ! ومن آنقدر تو را بزرگ کردم که خودم کوچک شدم و آنقدر نام تو را فریاد کشیدم که از تمام نامهای دیگر دنیا متنفر شدم و این اتفاق تلخ افتاده است نمی دانم این دو واژه « عشق و تنفر » را بچه که بودم کجا کنار هم دیده بودم ؟ ولی امروز از همه متنفرم و از تو که بی نهایت حدی نیست - برای هر آنچه قدر که من تو را دوست داشتم ! ولی این دیگر بی معنا ترین جمله دنیاست ! حافظ هم حالش گرفته است : « مکن از خواب بیدارم خدا را که دارم خلوتی خوش با خیالش چرا حافظ چو می ترسیدی از هجر نکردی شکر ایام وصالش » دیگر مجنون نخواهم شد ، سرو خواهم شد و دیگر بی نهایت را برای هیچکس معنا نخواهم کرد _ که تو نویسنده خوبی شدی چون جرات داشتی احساساتت را بر کاغذ جاری کنی ؛ ولی نه بر کاغذی سفید که بر کاغذی خط خطی ! و لعنت بر من که هنوز می نویسم ! و بگذارکه مریم بگوید : « دیگر ملالی نیست جز نداشتنت ، نخواستنت ، راندنت ، باختنت، رفتنت ، نماندنت ، بدون مکث پاسخ منفی دادنت » و دیگر بی نهایتی نیست ! « خوشحالم که به نوشته هایم آنقدر بها دادی که از کنارشان بی تفاوت رد نشدی و آنها را پاره کردی ! » مثل هوای بارانی گاهی رگبار گاهی آرام ! گاهی ابری گاهی آفتابی ! گاهی لبخند گاهی خشم ! ای گاه گاهی ! گاهی کاش بدانی که چقدر خوبی ! و گاهی کاش بدانی که چقدر طولانی می توان برایت نوشت !! بی رنگ تر از رنگین کمان ! ساده تر از سفیدی سرخ تر از آتش ! پر بارتر از باران ! رها تر از آزادی ، این منم درخویش ناپیدا ! آنچه را در خویش پیدا کرده ام ، در دیگران گم کرده ام و آنچه را در خویش می بینم در دیگران ویران دیده ام او رفت و من در خویش ناپیدا شدم باز هم تنها شدم _ با خاطراتش زنده خواهم شد . هنوز خون در رگهای زندگی جاریست هنوز بهار در راه است ! شکوفه ها هر ساله سبز می شوند و هر سال زنده می شوند و « برگها زمانی می ریزند که فکرمی کنند طلا شده اند ! » ؛ مغرور می شوند ومی افتند ! ایکاش نیافتد ، همیشه سبز بماند همیشه بخواند همیشه بخندد ریتم خنده هایش آنقدر تند باشد که شاخه ها را به رقص آورد ! طبیعت ؛ با حضور او بهار را جشن بگیرد ! شکسپیر میگه :« عشق سوء تفاهمی است بین دو تا احمق »


