مهرویان جهان
رحم ندارد دلشان
روزی از چگونه با تو بودن می نوشتم امروز بی تو بودن را ماندگار می کنم دور از تو بودن ؛ آه و افسوس را به تمام معنا برایم معنا می کند ! من خواهم ماند ! بزرگ خواهم شد بزرگتر از آرزوهایم ! به پاکی کودکانه نگاه چشمانت قسم ! هنوز هم باور نمی کنم ! بگذار فریاد برآورم که : « آیا دردناک تر از لحظه های پایانی لحظه ای هست ؟ » آنهم لحظه پایان با تو بودن ! زرد خواهد شد بزرگ نخواهی شد دور خواهی شد و این لحظات بدون هم بودن افسوس بزرگ زندگی خواهد شد بزرگ شو! کتاب بخوان سرو شو پرواز کن دور شو ! دور شو ! بگذار فراموشت کنم ! بگذار بازهم بنویسم بسوزم ! بسازم ! زندگی کنم !! نسل من هم افسوس بزرگ تاریخ خواهد شد نسل نگاههای بی پاسخ نسل آه ! نسل افسوس ! نسل سروهای خاموش هم به نخل های سر بریده گره خواهد خورد اینهمه هیچ به هیچ خواهد پیوست و هیچ نخواهد رویید ! البرز و دماوند هم خواهد خشکید ؛ اینگونه که ما می اندیشیم ! این - هیچ های - بزرگ روزگار خواهند ماند !؟ جز هیچ و نیستی و نابودی چیزی نخواهد رویید ! اگر بازهم اینگونه بیاندیشیم ! کاش سهراب بود و چشمهای همگی را می شست و جور دیگری نقاشی می کرد ! قومی به گمان فتاده در راه یقین می ترسم از آنکه بانگ آید روزی کای بی خبران راه نه آنست و نه این خیام اینروزا وقت نمی کنم بنویسم !! خیلی دلم واسه خودم تنگ شده !! بازم این بدترین درد روزگار - انتظار- را تحمل می کنم !! تنهام نذارین


