مهرویان جهان
رحم ندارد دلشان
من در این کنج دلم جای تو خالی کردم رفتم و گوشه میخانه نشستم چشم به ساقی کردم بی حیایی کردم ساقی ناز نگاهت چو به من پیمان داد من زدم بر در بی عاری و حالی کردم این بستر گناه چه بوی خوشی می دهد این ناله های تو چه آهنگ موزونی می نوازد این چشمهای تو چه عاشق می کند انسان را و این نگاه تو چه از خود بی خود می کند ستاره ها را و چه مست می کند این ماه را و نبودنت چه آواری خراب می کند و چه بودنی را فریاد می کند هوار می کند که دیگر نگاهت نیست و سازها نواختن را از یاد می برند وقتی چشمانت را می بندی و دیگر نگاهی نیست سازی نیست آوازی نیست دیگر تو نیستی هر چه است خرابی است و دیگر خوابی نیست و دیگر جوابی نیست نیمه شب بیداد می کند ای نگاهت آسمانی با نگاهت دل خراب است با صدایت دیده خواب است بی تو این دنیا سراب است


