مهرویان جهان
رحم ندارد دلشان
و پشت اشکهایم پنهان کردم تو نگاه برتر بودی من ، آخر این نگاه بودم من نبودم هر چه بود تو بودی مثل همیشه بی احساس به این نگاه ! مثل همیشه من نبودم صفحات آخر این کتاب را چگونه بنویسم آخرین بیت این غزل را چه بسرایم از تو نگویم از چه بگویم ؟ در جواب این اشک چقدر بنویسم چقدر نامه سیاه کنم ؟ از چه بنویسم از چه بگویم ؟ اینهمه صداقت را چگونه معنا کنم اینهمه حماقت را ؟ راستی هیچوقت فکر نمی کردم صداقت را هم معنای حماقت بدانم یادم باشد بی تو هیچوقت صداقت را بی معنا نکنم " زندگی هسته زرد آلوست گاهی شیرین گاهی تلخ " زندگی را بی معنا نکنم زندگی یعنی صداقت ترس ماندن ترس رفتن ترس از اینهمه صداقت را چگونه معنا کنم ؟ تو متفاوتی تو پر معنایی من آنچه تو می خواهی نیستم من بهترین هستم ! از خودم خوشم می آید چون ضعیف نیستم ! این غزل همچون نگاه تو همیشه سبز خواهد ماند !!


